تبليغاتX
یادداشتهای یک نیمه عاقل

سلام

نمیدانم از کجای این قصه بی سر و ته باید شروع کنم.شما میدانید؟دردی در سرم لانه کرده یا شاید خانه کرده در این عصر گرانی مسکن.لابد جایی ارزانتر از اینجا پیدا نکرد.دلنوشته هایم را به باد میدهم شاید به گوشتان رساند .

نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
               
در زير كدامين آسمان،
                           
روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
                           
با اين مهر، با اين ماه
                           
با اين خاك با اين آب ...
                                             
پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
             
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
                           
اي آسمان!
                                   
اي شب!
نمي خواهم
           
نمي خواهم
                         
نمي خواهم
                                   
مگر زور است؟

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در دوشنبه سوم آبان 1389 و ساعت 11:25 |
این روزها  دلم برای همه چیز تنگ شده است.برای خیلی چیزها که گفتنی نیست و خیلی چیزها که فهمیدنی نیست.اینجا زمان تند میگذرد و ما را به خودمان نزدیکتر میکند.ترس از آینده ای که میدانیم چگونه است ما را میازارد آسمان هم که دیگر خیال باریدن ندارد کجای قصه باید آسود؟

من دلم درد میخواهد از نوع بی درمان دلم میخواهد حرف بزنم بگویم که دنیا را کثافت گرفته به جهنم که شاعرم به درک که زبانم نباید به دشنام باز شود.من  حقم را میخواهم لعنتی ها.

کجای  کشورم،ایرانم،این یکی مال خودتان ایرانتان آباد است؟کجا میشود یک کلمه حرف حساب زدو از اوین سر در نیاورد؟آقایان به خدایتان قسم اگر میدانستید چه میکنید چند سازمان و یک وزارتخانه را (بلانسبت برادران)تعطیل میکردید.من نمیترسم،من حرف میزنم من، من جواب نمیخواهم،من جواب سوالهایم را میدانم،شماهایید که نه سوال میدانید نه جواب،من بلدم حرف بزنم انتقاد کنم و حتی فحش بدهم اما شما فقط بلدید حرفهایمان را به خودمان تحویل بدهید و بگویید این اقدام است، این تبلیغ است،و و و...

اگر ما نبودیم شما هم نبودید از ما هست که حرف زدن یاد گرفته اید  و هی پشت سر هم بلغور میکنید.این اقدام است،این تبلیغ است....

آی آقایان مگر شما همیشه نمیگویید ما از یک ریشه ایم ما از یک زبانیم ما هم وطنیم؟

دروغ میگویید که البته قبیح نیست برای شما و همین است که ریشه هایمان را از هم جدا میکند.آری (به یاد آری به رفرادوم 58)ریشه ما در آب است و شما عمق دارید.

خوب میشد اگر خدایتان حکم میکرد بینتان اگر میتوانست و اگر میدانست.من دیوانه شده ام من دلم کتک میخواهد من دلم برای همه چیزهایی که شما هر روز زحمت میکشید تا به خوردمان بدهید تنگ شده من دلم شما را میخواهد د..ل...م

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 11:58 |

                                      بعد از هزار سال که بغضم غزل شده

                                شعرم درون بستر خوابم بغل شده

شبیه یک دیوار که پر از شعارو اعلامیه است به روز شدم.شاید این روزها هوای آن روزها نباشد شاید دیگر دردی خود را آشکارا در خیابانها فریاد نزند شاید بغضی نباشد تا به دست گلوله جراحی نشود اما لااقل خدایی مانده تا تکثیر شود و آنگاه که بانگی از آسمان بیاید که همانا منم جای سوراخ میخ بر دستانم و رد سیلی نامفهومتان بر صورتم زمین ساکت است وجای سیلی ها بر صورتمان.

این روزها دو خبر بد داشتم که هردو مرگ بودو حق شاید.

نمیدانم عزادار باشم برای خودم یا برای دو دوست.خدا آنچه را که میداند (ما نمیدانیم)مصلحت است و مارا گردنی باید نازک تر از مو:

                                      

                                          گر تیغ بارد در کوی آن ماه

                                   گردن نهادیم الحکم لا لله

 

سلام دختر خوب همیشه های دلم

کناره پنجره مکثی به انزوای دلم

سلام واژه به واژه دلیل پرزدنم

سلام آبی جای پرنده های دلم

که باز لختی شعرم تو را به تن کرده

تو را که بی نهایت محضی ضریب من کرده

هزار کفر حقیقی درون ذهنم بود

خدای عشق تو را دست بت شکن کرده

همیشه قافیه دارم دلیل منظومم

که راه آهن عشقی به قلب محرومم

فدای هر چه که داری نداری از بودن

که زهر میکشد از این خیال مسمومم

برقص توی تمام هوای دلگیرم

بچرخ مثل قلم مو بروی تصویرم

تمام میشود این شعر و باز میترسم

عمیق تر شود از تو شکاف تقدیرم

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در شنبه دوازدهم تیر 1389 و ساعت 12:1 |
این روزها حوصله شعر ندارم همه جا هنوز ،هنوز،هنوز...میراث کلنگ خورده یا کلنگی که به میراث خورده چه فرقی میکند؟  همیشه در نگارش متن ضعیف بودم مثل حالا پس شعر

هی اتاقی که نشسته ست مرا روی حباب

توی یک منظره گیج بد نیمه خراب

ضربه هایی که سرم را...به تو پرتاب شده

تخت خوابی که مرا میکشد از ورطه خواب

نور مهتابی و بیرون و هوا تشنه نور

*جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب*

*مثل یک میکده در مرز کسالت*عاشق

ژست* بالین فقیهی *که به من داد جواب

*باد در کوچه*و منقل شدن سینه من

گربه ای زیر تراس و هوس کشف کباب

جای باتوم که باد/اشک مرا در آورد

و صدایی که به من گفت سعیدم تو بخواب

مثل زنبیل پر از خالی و تبدار از درد

نرخ پایین تورم به گواهی کتاب

تو و یک مرد غریبه که به من زنگ زده؟

*تو به من سنگ زدی *من به تماشای سراب

حس تردید در آغوش تو یا زنگ صدام؟

در پیاله من و عکس تو و تاثیر شراب

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است؟

دوش می آمد و رخساره من رنگ جواب

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 9:39 |
شوک تصادفی که از جا میکند تورا


وقتی سرنگ لازمی حتی پر از هوا


هی گیج میزنی که دردی تازه تر شوی

یا داد میزنی که مثل باد کر شوی

در روزها قدم زدن باران کوچه را

دنبال تازیانه در تصویر نیچه را

مثل قمار /بازی دستان من و تو

وقتی تقلبت شدم از من زدی جلو

وقتی که جای بوسه ات بر روی گونه است

وقتی که مست میشوم لعنت به هر چه هست

دارم فرار میکنم با پای سنگیم

با تک لگوی مانده از شهر فرنگیم

هی خرس میشوم که در خوابم بغل کنی

بیمار میشوم که بغضم را عمل کنی

هر چار شنبه از تمامم دست میکشم

طعم لبت...به سادگی در خواب می چشم

دارم مچاله میشوم و داد میزنم

دکتر تمام شد و من فریاد میزنم

با احتیاط شرح حالم را ورق بزن

نام بیمار سعید

تاریخ بستری:تاریخ مصرفت تمام شده احمق

سیگاری روشن میکنم

با سری خم و ژستی خاص....که یعنی من آی خوشبختم

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 20:57 |

 

حالم از خودم بهم خورده یا خودم از این حال بهم خوردم.باز هم گند زدم و دچار یک تشویش آشنا از نوع ظاهر اگر چه دنیایم تیره شده اما تیرگی درونم در حال روشن شدن است و این شعر حاصل این اتفاق.

مثل باران قدم زدم شب را

التهابی که ناشی از درد است

در خودم مردم و نفهمیدم

در کجای تو نام من مرد است

              ***

گیر کردم به ذهن مسمومم

عاقبت لای گریه پوسیدم

هشت ماه از خودم عقب ماندم

عاشقانه تو را نبوسیدم

           ***

فکر کردم دروغ تر باشم

تا تورا در خودم ورق بزنم

شام مهتاب خواندم از پوچی

گریه های تو را ورق نزنم

           ***

گنده بودم شبیه بادکنک

بادبادک شدم به گیجی خود

دور تو گرگ وار چرخیدم

شیر آمد و گرگ تنها شد

         ***

خاطراتت دوباره می آید

درد دارم و دارویی مسموم

خود کشی شیوه قشنگی نیست

آخر اتفاق نا معلوم

            ***

فکر کردم که آخر این شعر

لای دیوار و باز هم دیوار

جسدم را بسازم از اول

عاشقت هستم از خودم انکار

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:40 |
مارو هک کردن البته به ناحق یادداشتها ی یک دیوانه تغییر کرد به این نام و به این آدرس  امیدوارم هکر عزیز با عنایاتی که به خانواده من داشتند به مقاصدشون برسند.لطفا دوستانی که من رو به پیوندهاشون اضافه کردند به این آدرس تغییرش بدن

هی هفت ماه در سرم خود را تکان بده

لطفا تلاش کن دوباره امتحان بده

+ نوشته شده توسط سعید حسن زاده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 19:31 |


Powered By
BLOGFA.COM